تبلیغات
مجله rezame - مطالب ابر حسین منزوی

شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

تــو مشکلـی و هرگـزت آســان، کسی نشناخت

کنــج  خرابت  را  بسی  تسخــر  زدند  اما

گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت

جســـم تو را، تشریـــح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت

آری تو را، ای گریه ی پوشیده در خنده !

وآرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت

زیـن عشق ورزان  نسیم و گلشنت،  نشگفت

کای گردباد بی سر و سامان ! کسی نشناخت

وز  دوستداران  بزرگ  کفر  و  دینت  نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت

گفتند:  ایــن دون  است  و  آن  والا،  تو را،  اما

ای لحظه ی دیدار جسم و جان ! کسی نشناخت (1)

با حکــم مرگت روی سینه،  سال های سال

آن جا، تو را در گوشه ی یمگان، کسی نشناخت (2)

فریاد « نای »ت را و بانگ شکوه هایت را،

ای طالع و نام تو نا هم خوان ! کسی نشناخت (3)

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت (4)

با جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده !

ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5)

روزی که می خواندی : مخور می محتسب تیز است !

لحن و نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)

وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7)

چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو

خاتون شعر و بانوی ایمان ! کسی نشناخت (8)

آن دم که گفتی، باز گرد ای عید ! از زندان

خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8)

چون راز دل با غار می گفتی تو را، هم نیز،

ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9)

حتا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام

جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10)

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را، ای عاشق انسان ! کسی نشناخت

...........

1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه، نه این جا باش، نه آن جا

« سنایی غزنوی »

2. ناصر خسرو قبادیانی          3. مسعود سعد سلمان

4. عطار نیشابوری                 5. سیف فرغانی

6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا، پوست از تنش، زنده زنده کندند .

8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان :

سخن می گفت در سر آغاز کرده

شهریار شهر سنگستان...

10. خسرو گلسرخی


نظرات()   
   
آخرین پست ها

دلم گرفته ( مرتضی عابدپور لنگرودی )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

تزریق میکنم بدنت را به روح شهر ( رئوف دلفی)..........سه شنبه 31 فروردین 1395

ﺑﺨﻨﺪ ﺗﻮﯼ ﺭﮒ ﺷﻬﺮ ﺍﺑﺴﻮﻟﻮﺕ ﺑﺮﯾﺰﺩ ( طاهره خنیا )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

ﺛﺒﺖ ﻳﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﯼ ﻏﺼﺒﯽ ﺭﻭﺡ( رئوف دلفی)..........سه شنبه 31 فروردین 1395

اتفاق بزرگ زندگی ام! کی می افتی میان آغوشم..........سه شنبه 31 فروردین 1395

یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را ( صالح دروند )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است ( عبدالمهدی نوری )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

انگار دیده اند مرا باز با شما ( محمدسعید میرزایی )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

کبود و سرخ و بنفش و... هزار رنگ‌تر از این؟ ( مریم جعفری آذرمانی )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت ( عبدالمهدی نوری )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم ( سیامک بهرام پرور )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟ ( حسین زحمتکش )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک ( شهراد میدری )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت ( حسین منزوی )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد! ( فرشید تربیت )..........سه شنبه 31 فروردین 1395

همه پستها